کودتای سوم اسفند به مثابه یک ضرورت سیاسی اجتماعی
سوم اسفند یاد آور یک اتفاق تأثیرگذار در تاریخ معاصر ایران است. در چنین روزی دو شخصیت سیاسی و نظامی اقدام به کودتایی کردند که خاطرات آن هنوز هم در ذهن جامعه می چرخد. نگارنده ضمن پرداختن به وضعیت سیاسی اجتماعی و اقتصادی ماههای منتهی به کودتا، به دنبال یافتن پاسخ برای دو پرسش زیر است :
- آیا اقدام به کودتا در شرایط آن روز ایران یک ضرورت بود؟
- آیا فقط سیدضیاء الدین طباطبایی و رضاخان تنها افرادی بودند که برای کودتا در نظر گرفته شدند؟
با نگاهی به منابع آن دوره، به بررسی موضوع و یافتن پاسخ برای پرسشهای بالا پرداخته می شود.
- کلیاتی از اوضاع ایران در ماههای پیش از کودتا:
نگارنده بر این باور است که آغاز تحولات منجر به کودتای 1299 را باید قرارداد 1919 یا قرارداد وثوق الدوله – کاکس در نظر گرفت. همه چیز از آنجا شروع شد که ایران در جنگ جهانی اول، ناخواسته پایمال سم ستوران کشورهای درگیر جنگ شده بود و میزان آسیب های وارده به ایران اگر از خود کشورهای اصلی بیشتر نبود، خیلی هم کمتر نبود. تبعات آن جنگ خانمانسوز برای ایران بسیار ویران کننده بود. یکسال مانده به پایان جنگ یعنی سال 1917 / 1296ه.خ کشور روسیه درگیر انقلاب سوسیالیستی شده بود و بطور موقت از صحنه رقابت سیاسی و اقتصادی با بریتانیا در ایران خارج شده بود. سال1918 /1297 جنگ تمام شد. هم کشورهای پیروز جنگ و هم کشورهای شکست خورده، آسیب های همه جانبه و جدی دیده بودند. روسیه درگیر انقلاب و تبعات خاص آن بود. آلمان شکست خورده و مسبب جنگ شناخته شده بود. عثمانی در پایان جنگ هم شکست خورده بود و هم از صحنه تاریخ محو شده بود. فرانسه آسیب های فراوانی دیده بود. همه کشورهای نامبرده به لحاظ اقتصادی دچار بحران شده بودند. تنها کشوری که با وجود آسیبهای ناشی از جنگ هنوز سرپا ایستاده بود، بریتانیا بود. در این میان وضعیت ایران بطور همه جانبه وخیم و فاجعه بار بود. خزانه کشور خالی بود و اگر هم چیزی باقی مانده بود در اختیار احمدشاه قرار داشت که در بورس فرانسه سرمایه گذاری کرده بود. حاکمان محلی قدرتمند شده بودند و از حکومت مرکزی تمکین نداشتند. راهزنان در تمام نقاط ایران باعث ناامنی در حمل و نقل و مسافرت شده بودند. اختلاف مسلک در سطوح بالای مدیریتی کشور موجب ناکارآمدی نظام اداری و اداره کشور شده بود. از همه مهمتر، ایران فاقد یک نیروی نظامی کارآمد بود تا بتواند حداقل امنیت را برقرار کند. در چنین شرایطی وثوق الدوله و انگلیسی ها بر سر چند موضوع به توافق رسیدند که بنام قرارداد1919 ( وثوق الدوله – کاکس) نام آور شد. به این دلیل که قرارداد اجرایی نشد، نمی توان گفت در صورت اجرا چه نتایج مثبت و یا منفی برای ایران در پی داشت. آنچه روی کاغذ آمده بود، به سود ایران نبود. این قرارداد مورد مخالفت اکثریت طبقات تاثیرگذار آن روز ایران قرار گرفت و مسکوت ماند. اما انگلیسی ها برای حمایت از ایران و پیشگیری از نفوذ احتمالی روسهای سوسیالیست در این کشور آنچه از دستشان برمی آمد حاضر به انجام بودند. برای انگلیسی ها در شرایط آن روزگار، روی کار آمدن یک حکومت ملی گرا و کارآمد که بتواند امنیت و رفاه و رشد سطح زندگی و فراهم کردن رضایت نسبی برای مردم را در پی داشته باشد به مراتب بهتر از این بود که ایران از دست برود. بنابراین اجباراً تن به عقب نشینی موقت دادند تا بعدها چه پیش آید. کودتای 1299 و به دنبال آن سقوط قاجاریه و روی کار آمدن حکومت پهلوی از دیدگاه سیاست خارجی حاصل این شرایط بود. اما به لحاظ سیاست داخلی یقیناً جامعه عقب مانده و ویران و از دست رفته ایران آمادگی این را داشت که از یک منجی استقبال کند تا برایش امنیت و آرامش و یکپارچگی را فراهم کند. در آن شرایط کمتر کسی به دنبال تحقیق و یا تحلیل در باره علت و منشأ حمایت های خارجی بود. اکنون خلاصه ای از تحولات این دوره تا سوم اسفند 1299 مرور می گردد.
1-1 کابینه صمصام السلطنه
سال1296 در ایران یک سال بحرانی بود. در این سال چهار کابینه یکی پس از دیگری روی کار آمدند. یکی از این کابینه ها، کابینه صمصام السلطنه بختیاری بود که در اردیبهشت1297 روی کار آمد. در این دوره اتفاقات مهمی افتاد که مهمترین آنها شدت یافتن قحطی در ایران بود.... در دوران این کابینه قحطی و احتکار در تمام شهرهای ایران خصوصاً در غرب شدت یافت بطوری که اجساد گرسنگان در تمام شهرها در کنار جاده ها گذارده می شد. اوضاع امنیت داخلی و وضع خزانه دولت هم به شدت خراب شد. دزدان و سرکشان و متجاسرین در هر گوشه ایران سربلند کرده بودند. حتی راهزنانی چون نایب حسین کاشی و پسرش ماشاالله خان، رجبعلی، جعفرقلی و رضا جوزانی امنیت شهرها و راههای ایران را به خطر انداخته بودند و دولت ها نه تنها از پس این راهزنان برنمی آمدند بلکه به آنان رشوه هم می دادند.
1-2 کابینه دوم وثوق الدوله
پس از کابینه صمصام السلطنه، کابینه دوم وثوق الدوله در مرداد1297 تشکیل شد... در ابتدای حکومت وثوق الدوله، ایران دچار یک حکومت ملوک الطوایفی کامل بود. نیروهای انگلیس در جنوب و شمال و شرق، امور مملکت را در اختیار داشتند. خان های محلی مانند شیخ خزعل در خوزستان، صولت الدوله قشقایی در شیراز، اقبال السلطنه در ماکو، رؤسای ایلات لر و کرد و بلوچ در مناطق خود یکه تاز بودند و برای دولت مرکزی تره خرد نمی کردند. دزدان در راهها به چپاول مردم مشغول بودند. رضا جوزانی و جعفرقلی در اطراف اصفهان ، نایب حسین کاشی و پسرش ماشاالله خان در اطراف قم و کاشان حکومت مستقل داشتند. کمیته مجازات در تهران رجال مملکت را ترور می کرد. مردم مالیات نمی دادند. دولت بی قدرت و بی پول بود. بطوری که حتی نمی توانست حقوق کارمندان خود را پرداخت کند. اولین کاری که وثوق الدوله کرد دستگیری و مجازات اعضای کمیته مجازات بود.
1-3 کمیته مجازات
این کمیته در سال 1295 خورشیدی از یک عده وطنخواه و عده ای ناراضی و چند انقلابی مشکوک در تهران تشکیل شده بود و با تشخیص خود به کشتن عده ای که آنان را عوامل خارجی و خائن می دانست می پرداخت. متین السلطنه مدیر روزنامه عصر جدید، میرزا اسماعیل خان رئیس انبار غله، میرزا حسن مجتهد و منتخب الدوله از کسانی بودند که طی دو سال ترور شدند. رئیس کمیته مجازات میرزا ابراهیم خان منشی زاده کارمند اخراجی وزارت دارایی و همکار او اسدالله خان ابوالفتح زاده افسر سابق قزاق بود. اعضای فعال آن رشیدالسلطان و حسین خان لله( Laleh)، عمادالکتاب، بهارالسلطان، میرزا علی اکبر ارداقی و احسان الله خان بودند. رشیدالسلطان و حسین خان لله پس از دستگیری و محاکمه به دار آویخته شدند. رشیدالسلطان در پای دار فریاد زد« نیست باد انگلیس و انگلیس خواه»... منشی زاده و ابوالفتح زاده به 15 سال زندان محکوم شدند و بدین ترتیب کمیته از بین رفت. رضا نیازمند در کتاب خود می نویسد:« در خرداد 1299 ایران در حال تجزیه شدن بود. دولت وثوق الدوله به نهایت ضعف رسیده بود و افکار کمونیستی در حال توسعه بود. مردم وحشت کرده بودند و عده ای به فکر کودتا بودند. سپس به نقل از ملک الشعرا بهار می نویسد:« در این گیر و دار و بی تکلیفی، سید حسن مدرس به خیال کودتا افتاد. سالارجنگ یکی از پسران بانو عظمی در ورامین مقداری تفنگ راه انداخته و عده ای تفنگچی دور خود جمع کرد و قرار بود از اصفهان نیز عده ای از الوار مسلح آمده به وی ملحق شوند و به قراری که می گفتند قصد کودتا و گرفتن تهران را داشتند. مدرس بعدها به خود من گفت در آن اوقات رضاخان نزد من آمد و گفت من چندی پیش با وثوق الدوله هم صحبت کردم و او به من توجهی نکرد. حاضرم با شما کار کنم و همدست شویم و به این اوضاع خراب خاتمه دهیم. چه می ترسم ایران بلشویک شود.» ( رضاشاه از تولد تا سلطنت، رضا نیازمند، صص321-322)
1-4 کابینه سپهدار اعظم
پس از استعفای مشیرالدوله در آبان1299 و روی کار آمدن سپهدار اعظم( فتح الله اکبر)، نخست وزیر جدید سیاست داخلی و خارجی خود را به شرح زیر اعلام نمود. در سیاست داخله، هیأت دولت کنونی موقع را مناسب این نمی داند که راجع به اصلاحات عمومی تعهدات قطعی را در پیشگاه ملت برعهده گیرد. بدیهی است آنچه لازمه جد و جهد است به عمل خواهد آورد تا به قدر امکان آسایش و رفاهیت عامه را تأمین و جریان امور دوایر دولتی به نحو مطلوب تری باشد.... در سیاست خارجه... راجع به قرارداد ایران و انگلیس(1919) معلوم است قبل از افتتاح مجلس شورای ملی چنانچه در کابینه سابق تصمیم اتخاذ شده بود مسکوت خواهد ماند... هموطنان، روزگار ایران بسی تیره و احوال عمومی مملکت گرفتار اندیشه است. لیکن شعاع بهبودی از روزنه امید هنوز هویدا می باشد. فقط نجات مملکت و ملت ما و شما از ورطه های بدبختی بسته به اتحاد و احساس درجه مسئولیت فردی و بالاخره اعتماد به خود و کوشش در رسیدن به ساحل سعادت است تا به یاری خدا ایران قدیم بتواند در دنیای آشفته برای زندگی آتیه، خود را آراسته نماید.
1-5 سخنان سید ضیاء در مجلس
سید ضیاء الدین طباطبایی که خود کودتاگر بوده ، زمانی که در مجلس می خواستند اعتبارنامه اش را بررسی کنند، در دفاع از خود می گوید:«... وضعیت قبل از کودتا را باید در نظر بیاورید. مملکت ایران در تحت اشغال قشون اجنبی بود، در بعضی از ایالات ما یک تشکیلاتی بود که با حکومت مرکزی در حال جنگ و ستیز بود. در همان موقع خزانه مملکت خالی بود. در همان موقع عده ای از افراد قشونی و ژاندارمری و امنیه و نظمیه که در حدود چهل هزار نفر بود حقوق آنها هشت ماه و ده ماه عقب افتاده بود. چندین صد نفر و چندین هزار نفر مهاجر از گیلان و مازندران آمده بودند که می بایست از خزانه دولت زندگانی کنند و چون در خزانه دولت پولی نبود، همه ماهه وزرا و رئیس الوزراهای ایران باید به سفارت انگلیس ملتجی شوند. برای دویست هزار تومان قرضه ماهیانه به اسم« موراتوریوم ( مهلت خواهی)» گدایی بکنند و این دویست هزار تومان را بین این و آن تقسیم کنند. عدلیه، نظمیه و ژاندارمری هشت ماه مواجبشان عقب افتاده و تمام تشکیلات هیئت اجتماعیه مختل شده بود. شاه مملکت که تازه از اروپا برگشته بود به واسطه این وضعیات و بواسطه خبر رفتن قشون انگلیس از ایران هراسان بود و مرحوم احمدشاه می خواست ایران را ترک کند و مراجعت کند و وقتی که گفته شد که چرا مراجعت می کنید، گفت: من در امان نیستم، اگر قشون انگلیس برود چگونه می توانم در پایتخت خودم که قشون و پلیس و ژاندارم ده ماه مواجب نگرفته اند، زندگانی کنم و اگر متجاسرین به من هجوم کنند چه کنم؟ احمدشاه به سفارت انگلیس ملتجی شد و از وزیر مختار انگلیس تقاضا کرد که برای اینکه او بتواند در ایران بماند قشون انگلیس حرکت خودش را از ایران به تعویق اندازد. نرمان وزیر مختار جواب داد که قشون نمی تواند در ایران بماند. احمدشاه گفت حالا که قشون نمی تواند بماند، من می روم. گفتند نباید بروی. گفت حالا که نباید بروم پس در تهران نمی مانم. مذاکره تغییر پایتخت به میان آمد و تهران گرسنه، تهران خواب آلود، دوله ها و ملکها و سلطنه های غفلت کار و سیاسیون نادان همه خواب بودند. ( حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، جلد اول، صص143-153) ابراهیم صفایی نیز در مورد وضع امنیت شهرهای ایران پیش از کودتای سوم اسفند می نویسد: « وضعیت ایمنی راهها و مسافران و کاروان ها در تمام طول دوره قاجار مناسب نبود. اما از دوره سلطنت مظفرالدین شاه تا پایان سال 1299 این ناامنی چندین برابر شده بود و تنها در راههایی که در مناطق زیر نفوذ روسیه و انگلیس قرار داشت امنیت جاری بود. این ناامنی چنان بود که نیروهای تامین امنیت دولتی هم در اغلب موارد از پس آنها برنمی آمدند. جسارت این دزدان و راهزنان چنان بود که نه تنها در حوزه شهر و ولایت خود، بلکه گاهی صدها کیلومتر دورتر از حوزه جغرافیایی خود اقدام به راهزنی می کردند. نایب حسین کاشی و پسرش ماشاالله خان کاشی در استان مرکزی تا قم، جعفرقلی در پیرامون اصفهان و رضا جوزانی در گلپایگان از جمله بزرگترین راهزنان مرکزی ایران بودند. شدت این ناامنی به حدی بود که مخبرالسلطنه استاندار فارس وقتی می خواست از شیراز به تهران برگردد، با آنکه چندین سوار مسلح همراه داشت و در اصفهان نیز مهمان سردار اشجع بختیاری حکمران اصفهان بود، هنگام حرکت از اصفهان از ترس سواران نایب حسین جرأت نکرد از راه کاشان قم به تهران بیاید، بلکه از طریق نجف آباد، خوانسار، گلپایگان، اراک و قم به تهران آمد. راههای قم و کاشان جولانگاه سواران نایب حسین، راههای ساوه و زرند محل تاخت و تاز افراد شجاع لشکر و عباس داق داق آبادی و راههای اطراف قزوین میدان راهزنی های اتباع ظفرنظام و راههای سمنان و دامغان محل آدم کشی و راهزنی سواران اسماعیل خان و محمدباقر سلطان و میرزاآقا بود. کار به جایی رسیده بود که این راهزنان برای خود لقب گرفته بودند. یدالله اینانلو با لقب ظفرنظام، نایب حسین و ماشاالله کاشی با لقب سالار اسلام و سردار اسلام و میرزاآقا با لقب ظفرلشکر را برگزیدند. (پنجاه سال از زادروز تا تاجگذاری رضاشاه پهلوی، ابراهیم صفایی، ص135) وی در ادامه می می نویسد : « چهره ایران در نیمه دوم سال 1299ه.خ بسیار پیچیده بود. از یکسو قرارداد1919 مانند زنجیری بر گردن ایران افتاده بود و سپاهیان انگلیسی در جنوب و شمال و در قزوین حضور داشتند. دولتمردان ایرانی که بعد از وثوق الدوله به زمامداری رسیدند یکی از دیگری بی کفایت تر و بی شهامت تر بودند. از سوی دیگر بلشویک ها به بهانه حضور نیروی انگلیس در ایران، گیلان را تا منجیل تسخیر کرده و در صدد هجوم به تهران بودند. مردم پایتخت نیز در نگرانی شدید بسر می بردند و شاه و دولت برای جلوگیری از هجوم بلشویک به تهران تنها امیدشان به نیروی انگلیس بود که در منجیل و قزوین متوقف بود. قزاقخانه که تنها نیروی مجهز ایران بود نیز در نبرد گیلان از هم پاشیده شد. در چنین هنگامی در آذربایجان شرقی شیخ محمد خیابانی دعوای خودمختاری داشت. در آذربایجان غربی اسماعیل آقا سمیتقو با صدها نفر افراد مسلح، خودسرانه به هر سو می تاخت و شهرها را غارت می کرد. در خوزستان شیخ خزعل(سردار اقدس) حکومت خودمختاری داشت... و به اتکاء قراردادی که با انگلیس ها داشت به دولت ایران اعتنا نمی کرد و خواهان خودمختاری خوزستان بود. در کردستان محمد رشید، در بلوچستان دوست محمدخان، در لرستان مهرعلیخان و غلامرضاخان شیخه و مردانخان، در قشقایی صولت الدوله، در اصفهان بعضی از سران بختیاری و در بسیاری از شهرها فئودالها یا یاغیان دیگر بودند که بر جان و هستی مردم چیرگی داشتند و شهرها را غارت می کردند. راهها را بر کاروانیان می بستند و مالیات به دولت نمی دادند و اساساً دولت مرکزی را به رسمیت نمی شناختند. ناامنی و قحطی هرجا حکمفرما بود. آوارگان گیلانی در قزوین و تهران به حال رقت بار سرگردان بودند. دولت نمی توانست حتی نان مردم را تامین کند. در پایتخت، مردم از بیماری و گرسنگی تلف می شدند. چنانکه سفارت امریکا برای گرسنگان تهران دم پخت درست می کرد و برای توزیع دم پخت در چهار راه ها بلیت توزیع می نمود و صف متقاضیان بلیت دم پخت به صدها نفر می رسید. دولت به جای حقوق، به کارمندان خود حواله آجر می داد که از ساختمان های ویرانه دولتی چندین هزار آجر تحویل بگیرند و در بازار آزاد بفروشند و پول آن را بجای حقوق خود برداشت کنند... (پنجاه سال از زادروز تا تاجگذاری رضاشاه پهلوی، ابراهیم صفایی، صص175-176)
1-6 اندیشه کودتا در دوران آشوب
حسین مکی در «تاریخ بیست ساله» (جلد یکم) در مورد افرادی که نامزد کودتا بودند به شرح زیر اظهار نظر می کند« ماهها قبل از کودتای سوم اسفند، افراد و جریان های دیگری هم قصد کودتا داشتند ولی این امکان برایشان میسر نشد. یکی از آنها بختیاری ها بودند که قرار بود به فرماندهی سردار اسعد به طرف تهران حرکت کنند ولی در جلسه ای که در عمارت چهلستون اصفهان گرفتند دچار تشتت آرا شدند و از این کار منصرف شدند. یکی دیگر از نامزدهای کودتا، استاروسلسکی روسی بود ولی پایداری نیروهای ژاندارمری مانع ایشان شد و بعدها به بهانه اختلاس اموال دولتی برکنار شد.
1-7 رابطه کودتا با سیاست انگلیس در خاورمیانه:
چیزی که مسلم است، ثبات یابی انقلابیون بلشویک در روسیه بعد از انقلاب اکتبر 1917 بوده است. بعد از این ثبات و ناامیدی انگلیسی ها از براندازی این حکومت نوپا، ناچار بایستی سیاست خود را با مقتضیات نوین تطبیق می داد. آنها تصمیم گرفتند دیواری فولادین از دوستان مقتدر خود پیرامون روسیه جوان ایجاد کنند. در ایران رضاخان پهلوی، در ترکیه مصطفی کمال پاشا، در لهستان پیلودسکی، در فنلاند مانرهایم و در آلمان ژنرالهای ارتش و سپس هیتلر به قدرت رسیدند. روش همه این زمامداران مخالفت با نفوذ کمونیسم بود.
کودتا در ایران نیز از همان سرچشمه آب می خورد. از نکاتی که باید گفته شود این است که انتخاب افراد برای انجام کودتا به دقت سبک سنگین شد. در نهایت با سیدضیاءالدین طباطبایی به توافق رسیدند. برای انتخاب فرماندهی قزاق ها، ابتدا با ماژور فضل الله خان وارد مذاکره شدند و وی را از تهران به قزوین بردند و به عنوان فرماندار نظامی شهر( کماندان آنویل)، چند روزی او را نگهداری کردند ولی بعداً بر اثر مخالفت کلنل ( سرهنگ) کاظم خان با شخص نامبرده، ژنرال آیرن ساید از این فکر منصرف گردید. سپس به غلامرضاخان میرپنج تکلیف شد که فرماندهی قوای قزاق مهاجم را عهده دار شود ولی وی زیر بار نرفت. به محمدصادق خان سردار مخصوص هم پیشنهاد شد ولی قبول نکرد. به امیر موثق پیشنهاد و تکلیف شد اما او هم زیر بار نرفت ولی چون موضوع را جدی پنداشت، رضاخان میرپنج را معرفی کرد و اظهار داشت که این کار فقط از عهده ایشان ساخته است. با سوابق تهوری که از رضاخان در نبرد آق بابا مشاهده شده بود، وی مورد قبول واقع گردید. سرتیپ جهانبگلو در این مورد می نویسد:« با رفتن استاروسلسکی از ایران و انفصال سایر فرماندهان روسی، اختیار لشکر قزاق ایران عملاً بدست انگلیسی ها افتاد. در نتیجه فرماندهان انگلیسی بایستی جای فرماندهان روسی را در نیروی قزاق پر می کردند. انگلیسی ها به افسران ایرانی اعتماد نداشتند زیرا فکر می کردند ممکن است افرادی از انها طرفدار روسیه شوروی باشند. همچنین نمی شد غافل بود که بعضی از فرماندهان ایرانی همانطور که احساسات ضد روسی داشتند، ممکن بود احساسات ضد انگلیسی هم داشته باشند. این واهمه و نیز خطر شورش نطامی در ایران باعث شده بود که آیرون ساید تصمیم بگیرد افسران و قزاقان ایرانی مقیم قزوین را خلع سلاح کند تا زمانی که فرماندهان انگلیسی از راه برسند. روز دوم نوامبر 1920م آیرون ساید به همراه مترجمش کاظم خان سیاح از اردوگاه قزاقان ایرانی در آق بابا دیدن کرد و موضوع خلع سلاح را در جمع فرماندهان ایرانی مطرح کرد.. تنها یک نفر از میان افسران ایرانی به خود جرأت داد که مقابل آیرون ساید بایستد و با این کار به صراحت مخالفت کند و او رضاخان میرپنج ( مقامی بالاتر از سرتیپ و پایین تر از سرلشکر) بود. وی از کاظم خان خواست تا حرفهایش را برای آیرون ساید ترجمه کند. در ادامه گفت که ما فقط یک فرمانده داریم که از او اطاعت می کنیم و او شاه ایران است. اگر ژنرال درخواستی دارند با هیئت دولت مطرح کنند. چنانچه تصویب شد خود دولت به ما ابلاغ کند نه یک فرمانده خارجی. در مورد تحویل اسلحه هم اگر ما نسبت به خلع سلاح روسها دخالت و مخالفتی نکردیم به دلیل این بود که می دانستیم شاه با این کار موافق است و نیز آنها را خائن می دانستیم. اما در مورد افسران ایرانی وضع چنین نیست و ما اسلحه خود را به کسی تحویل نخواهیم داد. او در حالی که خشمگین نشان می داد، با صدای بلند گفت اگر کسی بخواهد اسلحه مان را از دستمان بگیرد باید قبلاً از روی نعشمان بگذرد. در اینجا بود که آیرون ساید تغییر لحن داد و از آنها عذرخواهی کرد و با یکایک افسران ایرانی دست داد و از آنها خواست تا نامشان را به او بگویند.
به این ترتیب آیرون ساید نام رضاخان و هویت او را کشف کرد. این فرمانده انگلیسی در دفتر خاطرات خود ذیل وقایع روز دوم نوامبر1920 می نویسد:« ... رضاخان فرمانده آتریاد ( گردان) همدان مسلماً یکی از بهترین افسران ایران است....» وی سپس ادامه می دهد به اسمایس گفتم سردار همایون فرمانده قزاق ها را مرخص کند تا به تهران برود زیرا نیروی محرک، روح فعال و اکسیر حیات این لشکر سرتیپ رضاخان است که سابقاً نیز با او برخورد کرده و از همان تاریخ خیلی مریدش شده ام.... به حقیقت یک دیکتاتور نظامی در ایران تمام اشکالات کنونی ما را حل خواهد کرد و به قوای انگلیس مجال خواهد داد بدون هیچ خطری خاک ایران را ترک کنند. آخرین ملاقات آیرون ساید با رضاخان در 12 فوریه1921 برابر با 23 دیماه 1299 خورشیدی در گراند هتل قزوین صورت گرفت که در خاطرات این افسر انگلیسی چنین آمده است... پس از مصاحبه ای که امروز با رضاخان داشتم اداره امور قزاقان ایرانی را بطور قطع به او واگذار کردم. تاکنون افسر ایرانی ندیده ام که این اندازه صریح اللهجه و بی غل و غش باشد. از او خواستم در زمان عقب نشینی نیروهای انگلیسی از ایران اگر نیروهای جنگل خواستند به قزوین یا تهران حمله کنند جلوشان را بگیرد. » پس از قول و قرارها و گفتگوهای لازم، دو روز بعد آیرون ساید مامور به بغداد شد و برای خداحافظی به تهران رفت. در دیدار با احمدشاه فقط اظهار داشت که حیف است اعلیحضرت از وجود افسر لایقی مانند رضاخان استفاده بهتری نکند. در دیدار با نورمن وزیرمختار انگلیس در تهران وقتی تصمیم بر کودتا را بیان کرد، وی وحشت زده پاسخ داد این مرد پس از ورود به تهران شاه را حتماً از تخت سلطنت پایین خواهد کشید. اما سرانجام در صبح دوشنبه سوم اسفند 1299 سیدضیاء الدین طباطبایی و رضاخان میرپنج در رأس نیروی نظامی قزاق که حدود 2000 نفر بودند وارد تهران شدند و شهر را به تصرف خود درآوردند. احمدشاه بعد از خبردار شدن به شدت ترسیده بود ولی وقتی به او اطمینان دادند که کودتا برای نظم دادن به امور و کنار گذاشتن رجال سست عنصر و منفعت طلب و تنبل قاجار صورت گرفته است، کمی آرام تر شد و در نهایت حکم نخست وزیری برای سید ضیاء و فرماندهی کل قشون برای رضاخان را امضا کرد.
1-8 نتیجه
با توجه به متن نوشتار، اکنون می توان نتیجه گرفت که ایران نیاز به یک تحول ساختاری داشت. ابتدا قرار بود از طریق انقلاب مشروطه و تاسیس مجلس و قانونمند شدن این تحول صورت گیرد ولی تجربه مشروطه خیلی موفق نشد. بار دیگر با بستن قرارداد 1919 قرار بود این تحول بنیادین صورت بگیرد که آن هم به دلایلی اجرایی نشد. راه حل سوم کودتا بود که البته با حمایت خارجی ترتیب داده شد ولی می تواند یک ضرورت تاریخی برای ایران تلقی شود. در پاسخ به پرسش دوم می توان گفت که فکر کودتا در میان رجال سیاسی آن دوره وجود داشته و بعضاً هم تا پای اقدام عملی آمدند ولی این توان را در خود احساس نمی کردند و یا راه را بدرستی نمی شناختند و در ادامه، کار را رها کردند تا اینکه این فکر توسط دو شخصیت سیاسی و نظامی یعنی سیدضیاء الدین طباطبایی و رضاخان پهلوی به اجرا درآمد.